
روزی روزگاری در چین آمیزه ای است از عشق ، تاریخ و هنر های رزمی
ادامه مطلب ...
در پوستر آمریکایی فیلم ، نام ادیسون ، کوری و انیشتین ذکر شده است . می گویند ادیسون پس از بار ها شکست بالاخره موفق شد تا به اختراع بزرگش برسد . حالا سیدنی (الک گینس،ستاره اصلی کمدی های ایلینگ با هنرنمایی در قلب های مهربان و نیم تاج ها ، قاتلین پیرزن و این فیلم) که به دلیل تلاش های پی درپی و ناموفقش برای اختراع الیافی که هرگز کهنه و کثیف نمی شود ، از چندین کارخانه اخراج شده ، حالا بالاخره موفق شده است. اما مدیران کارخانه ها و البته کارگران چون می دانند که اگر چنین پارچه ای تولید شود ، صنعت نساجی مختل خواهد شد ، تلاش می کنند تا از شروع تولید این پارچه جلوگیری کنند. مدیران (از جوانی جویای نام با بازی مایکل گاف -بعد ها در سری فیلم های بتمن ظاهر شد - تا پیرمردی با بازی ارنست تسیجر که مانند نقشش در عروس فرانکشتاین ترسناک است!) سعی می کنند با فریب سیدنی و امضای قراردادی حق قانونی این اختراع را از او بگیرند و کارگران نیز علیه او قیام می کنند.

آن کس که بدون ایمان عشق به خدا می ورزد ، به خود می اندیشد و حال آنکه آنکس که به خداوند عشق می ورزد ، به خدا اندیشه می کند.(97)
شروع ایمان دقیقا از جایی است که اندیشیدن کنار گذاشته می شود. (120)
(ترس و لرز ، سورن کی یرکگور ، ترجمه محسن فاطمی)
به گمانم معجزات هیچ گاه سد راه آدم واقع بین نیست. معجزات نیست که واقع بینان را به اعتقاد ره می نماید، واقع بین اصیل اگر آدم با اعتقادی نباشد ، همواره نیرو و توانایی خواهد یافت تا به مافوق طبیعت بی اعتقاد باشد ، و اگر با معجزیه ای به صورت واقعیتی انکارناپذیر رویارو شود ، به جای تصدیق واقعیت ، حواس خودش را باور نمی کند. اگر هم آن را تصدیق کند به عنوان واقعیتی از طبیعت تصدیقش می کند که تا آن زمان به آن التفات نکرده است. ایمان ، در آدم واقع بین ، از معجزه نشات نمی گیرد بلکه معجزه از ایمان نشات می گیرد.
(برادران کارامازوف،فئودور داستایفسکی ، ترجمه صالح حسینی)

به فردا امیدی نیست ، با این داستان سعی می کند آینه ای از جامعه و سیاست کشور باشد : ارل (سفید پوست / رابرت رایان) و جانی (سیاه پوست / هری بلافونته) مجبور می شوند در انجام یک سرقت با هم همکاری کنند.
رابرت وایز در پایان ، این نزاع و درگیری نژادی را -به اندازه همان کاری که یکی از شخصیت ها انجام می دهد : پرتاب سنگ به سمت قوطی خالی افتاده در زمین- عبث و بیهوده نشان می دهد. در سکانس پایانی ، که بی شباهت به پایان یکی از مهم ترین فیلم های نوآر یعنی اوج التهاب (رائول والش) نیست ، وایز ، مانند ساموئل فولر در صورت استمرار این دوئل نژادی، آینده را تاریک و ترسناک می بیند. پس از اتفاق نه چندان غیر منتظره پایان فیلم (با توجه به پایان اوج التهاب) وایز برای نشان دادن بیشتر ناامیدی نسبت به آینده نمایی از تابلویی که رویش نوشته شده : Stop Dead End را نشان می دهد و سپس بر جوی آبی که به روانی در حال حرکت است تیلت می کند.