
فیلم با کلاهخودی فولادی با سوراخی در جلویش، شروع میشود. فکر میکنیم روی زمین افتاده ولی روی سر گروهبان زکِ بداخلاق، نژادپرست و حرفهایِ فولر جا خوش کرده. سوراخ را سربازی از کره شمالی به وجود آورده است : او سرباز ماهری نبوده ! گروهبان زک را در میان سربازان دیگری می بینیم که دستانشان را بستهاند و جان دادهاند. او خوش شانس است که جان سالم به در برده. پسرکی کرهای، پس از ایجاد تعلیق، دست گروهبان را باز میکند و او را نجات میدهد. گروهبان، کرهای ها را آشغال و او را کوتوله خطاب می کند . پسرک از این نکته ناراحت است ؛ با این وجود، از زک خوشش میآید...
این شروعی است برای یک ماجراجویی جذاب و گیرا. آنها پس از یافتن یک سرباز (پزشکی سیاهپوست) ، گروهی از سربازان آمریکایی را پیدا می کنند و قرار است به معبدی برسند که در تضادی خلاقانه ، مکانی خواهد بود برای جنگی ناعادلانه و بیرحمانه. ( از نظر کارگردان و با اغراق)
ادامه مطلب ...
اگرچه منتقدان گاهی اوقات واکنش منفعلانه و روشنفکرانه تورلس به وحشیگری را به عنوان پیام فیلم اشتباه میخوانند، طنز تاریخی تاریک زیادی در این درام وجود دارد که قابل انکار نیست. از دیدگاه شلندورف در آلمان پس از جنگ، این داستان و فیلم که به قبل از جنگ برمیگردد در مورد طبقه بالای اتریش است که به شکلی هولناک به جزئی از فرهنگی تبدیل می شود که توسط رژیم ها و نگرش های استبدادی سرکوب شده و در وسواس ها و ضعف های خشونت آمیز افراد حامی آن رژیم ها پنهان شده است. مانند دیگر فیلمهایی با طرحهای مشابه در مدرسه شبانهروزی، مانند فیلم نمره اخلاق صفرِ ژان ویگو (1933) و اگر... (1968) اثر لیندسی اندرسون، Young Törless آیینهای اجتماعی را نمایش میدهد و بررسی میکند که نوجوانان را شکل میدهد و آنها را سرکوب میکند.. اما برخلاف آن دو فیلم دیگر، در این درام آلمانی هیچ شورشی علیه این نهاد وجود ندارد، بلکه در عوض یک عقبنشینی ترسناک رواقی وجود دارد.
تورلس جوان به عنوان یک فیلم کلیدی در آغاز جنبش نوین سینمای آلمان، آیندهای پر جنب و جوش را برای سینمای معاصر کشور از طریق نگاه نگرانکنندهاش به گذشتهای تاریک اعلام میکند.
«تیموتی کوریگان»
ادامه مطلب ...

اینجا نمیتوانی دنبال آدم های با مرام و جوانمرد بگردی. حداقل نه آن جوانمردی که از وسترن سراغ داری. اینجا همه به دنبال پول و زنده ماندن هستند. اگر پیمان و همبستگی هم به وجود بیاید از سر همزیستی مسالمت آمیز است !
در استادی لئونه شکی نیست.کسانی که او را دوست ندارند بیشتر از این ناراضی اند که از قوانین وسترن های کلاسیک پیروی نمی کند.وسترن اسپاگتی (سرجیو لئونه) متفاوت است. تو گویی وسترن خالص و همان وسترن کلاسیک گندم باشد : حالا این گندم را آرد بکنند،تبدیل به اسپاگتی بشود،با سس مخلوطش کنند…می شود وسترن اسپاگتی! خودم می دانم که این اسپاگتی بر ملیت اشاره دارد و منظورم تغییر و تحولات در میزانسن،کاراکتر ها و… است! مانند کلوز آپ های زیادی که در وسترن های اسپاگتی می بینیم . مسعود فراستی می گوید که این هیولا های فیلم های لئونه انسان نیستند ، فیلم هایش وسترن نیست….خب همین است دیگر! فیلم های لئونه یک جورایی ضد وسترن به حساب می آید. حتما کاراکتر ها نباید مثل جان وین خوش مشرب و آدم باشند! درست است، شاید با این کار ها و این دگرگونیها آرمان ها ، قوانین و اسطوره سازی وسترن آمریکایی برباد برود ؛ ولی به دَرَک! من از سرجیو لئونه خوشم می آید!
ادامه مطلب ...
فیلیپ نمی تواند خودش را با جهان بیرون سازگار کند. همانطور که عکس ها چیزی که او می خواهد را نشان نمی دهند. ذهنش هم آشفته است و غریبی میکند؛ نمی تواند چیزی بنویسد.او خودش را گم کرده و در بی هویتی سیر می کند.آلیس به او چیزی هایی یاد می دهد . او مادرش را گم کرده و فیلیپ خودش را. او برعکس فیلیپ اعتماد به نفس زیادی دارد. وقتی از فیلیپ عکس می گیرد ، می گوید : حالا تو می توانی یک ذهنیتی از خودت داشته باشی... عکسها و دوربین در آلیس در شهر ها کارکردی فوق العاده دارند ؛ و از این مهم تر جاده ها و سفر هم.
در آخر، فیلیپ داستان جالبی برای تعریف کردن دارد.

پیش از هر چیز باید جزئیات این فیلم را بستایی. شغل به معنای واقعی کلمه رئالیستی است. نه رئالیسم در چارچوب سبک کارگردان و جهان فیلم بلکه خود جهان واقعی . اولمی جامعه و انسان هایی واقعی رابه نمایش می گذارد. هر چه باشد این فیلم از نئورئالیسم پیروی می کند.
ادامه مطلب ...