این چهارمین فیلم مارتین مکدونا است. می توان گفت همه فیلم هایش طنزی تلخ را به نمایش می گذارند. با فیلمنامه ای دقیق با دیالوگ هایی بهجا. (او از تئاتر آمده و نوشتن را خوب بلد است. ) حتی فیلم کوتاهش هم شرایطی مشابه دارد.
فارل و گلیسون در فیلم اول مکدونا یعنی در بروژ هم بازی بودند. چهارده سال از آن فیلم گذشته و حالا آنها در این فیلم دوباره نقش دو دوست را بازی می کنند. شباهت دو فیلم ، لوکیشن دهشتناک و وهم آلود آن است. مثلا در در بروژ چنین دیالوگی را شنیدیم: می دونم که بیدارم ولی انگار دارم خواب میبینم.
در در بروژ رابطه ری و کن بسیار دوست داشتنی و زیبا است. فداکاری دو دوست و اتفاقاتی از این دست... اما در این فیلم قضیه متفاوت است. آنها به هم رحم نمی کنند. مثل صدای توپ و شلیک های پی درپی که از آن طرف دریا می آید ، و نشانه ای از جنگ های داخلی ایرلند است، پادریک و کولم هم درگیر یک جنگ عجیب و غریب هستند.
ادامه مطلب ...