نقطه قوت فیلم، فیلمنامه است. یک فیلمنامه درجه یک ، با جزئیات و چینشی حساب شده و دقیق.
داستان از همان تیتراژ شروع می شود. در فضایی دلنشین، جایی که بچه ها بازی می کنند و رودی روان جاری ست، با جسد دختری مواجه می شویم. جسد دختر، با جریان رود نزدیک و نزدیک تر می شود و کلمه "شاعری" روی آن نقش می بندد. سپس زنی تقریبا هفتاد ساله به نام یانگ می جا ، شخصیت اصلی فیلم، مادر آن دختر را در بیمارستان می بیند و از گریه های او تحت تاثیر قرار می گیرد. پیرزنی که کم کم آلزایمر به سراغش آمده و با نوه اش زندگی می کند. ارتباط او با نوه جوانش تنها در غذا دادن به او خلاصه می شود. او احترام خاصی برای مادربزرگش قائل نیست. او بی خیال است و بویی از انسانیت نبرده. می دانم که شخصیتی نوجوان است اما تا این حد پست بودن هم غیر قابل بخشش است.( و اصلا غیر قابل باور نیست.) وقتی از او در مورد دختری که خودش را غرق کرده سوال می کند، او می گوید که دختر را نمی شناسد ، در حالی که قضیه کاملا برعکس است. ما این بی خیالی را در سکانس های پایانی ، و زمانی که همین بچه ها دارند بازی کامپیوتری انجام می دهند هم می بینیم. یا وقتی پسر با قاب عکس دختر مواجه می شود.
پیرزن ، که رابطه جالبی با نوه اش ندارد، با دخترش هم فقط تلفنی صحبت می کند. خیلی خلاصه بگویم: او تنهاست. با این تنهایی ، او وارد دنیای شعر و شاعرانگی می شود. زندگی او شاعرانه نیست ولی او یاد می گیرد تا با دیدی جدید، به چیز های پیرامونش نگاه کند. آنها را ببیند و درک کند. اما او هر چقدر هم سعی کند، از درک آدم های اطرافش ناتوان است. مثل آن پنج پدر (که خبر دهشتناک را به او و به ما می دهند) که به جای شاعری، نقش بازی کردن را بلدند! البته همان هم به درستی انجام نمی دهند!
پیرزن وقتی متوجه می شود نوه او و پنج دوستش با دختر چه کار کرده اند، شوکی عظیم او را در برمی گیرد. کارگردان از کلوز آپ اجتناب می کند. ولی ما می دانیم که پیرزن در آنجاست ولی دلش جای دیگر است! حتی در کلاس شعر هم فقط یک نمای مدیوم از پیرزن می بینیم . تا در سکانس های پایانی خالی بودن جای او را حس کنیم.
پیرزن باید پنج میلیون جور کند ، تا سهم خودش را داده باشد. آن پنج پدر توافق می کنند که سی میلیون به مادرِ دخترِ مظلوم بدهند تا همه چیز آرام شود. و پیرزن این پنج میلیون را جوری به دست می آورد، که کیلومتر ها از دنیای شاعرانه او دور است. او نمی تواند از واقعیت فرار کند. شاید با شعر، او چنین قصدی را دارد ، ولی نمی تواند. در آخر تنها می تواند با شعری که می گوید، دید جدیدی به همان واقعیت تلخ، یعنی خودکشی دختر داشته باشد. و کمی خودش را تسکین دهد و از عذاب وجدان جرمی که او در آن سهیم نبوده، اندکی بکاهد.کارگردان به خوبی "فراتر رفتن" و رستگاری او را نشان می دهد. وقتی ما دیگر در سکانس پایانی، او را نمی بینیم، و صدایش را می شنویم : و این صدا به صدای اگنس، همان دختر تبدیل می شود و لبخند دختر را می بینیم.
سلام
خط داستانی که از فیلم نوشتهاید خیلی مرا جذب کرد.
سلام.پس فیلم رو ببینید!
سلام
با ریتمی آرام مخاطب رو صبورانه با خودش همراه میکنه. واقعا دیدنی بود، مخصوصا با درونمایهی شاعرانهای که داشت.
سلام.بله.کم کم به اوج می رسه...
سلام
فیلم رو بعد از خوندن پست شما دیدم
خیلی لطیف و شاعرانه بود ...
مثل فیلم در حال و هوای عشق که در ودیوار و اجزا صحنه هم حرف برای گفتن دارند ...
ممنون بابت معرفی این فیلم زیبا
ممنون که خواندید. و خوشحالم که بعد از خواندن مطلب مجاب شدید این فیلم رو ببینید.