این چهارمین فیلم مارتین مکدونا است. می توان گفت همه فیلم هایش طنزی تلخ را به نمایش می گذارند. با فیلمنامه ای دقیق با دیالوگ هایی بهجا. (او از تئاتر آمده و نوشتن را خوب بلد است. ) حتی فیلم کوتاهش هم شرایطی مشابه دارد.
فارل و گلیسون در فیلم اول مکدونا یعنی در بروژ هم بازی بودند. چهارده سال از آن فیلم گذشته و حالا آنها در این فیلم دوباره نقش دو دوست را بازی می کنند. شباهت دو فیلم ، لوکیشن دهشتناک و وهم آلود آن است. مثلا در در بروژ چنین دیالوگی را شنیدیم: می دونم که بیدارم ولی انگار دارم خواب میبینم.
در در بروژ رابطه ری و کن بسیار دوست داشتنی و زیبا است. فداکاری دو دوست و اتفاقاتی از این دست... اما در این فیلم قضیه متفاوت است. آنها به هم رحم نمی کنند. مثل صدای توپ و شلیک های پی درپی که از آن طرف دریا می آید ، و نشانه ای از جنگ های داخلی ایرلند است، پادریک و کولم هم درگیر یک جنگ عجیب و غریب هستند.
پادریک که با خواهر کتاب خوانش زندگی می کند، مثل همیشه به دنبال کولم می رود تا به اتفاق هم به بار بروند. اما کولم برخورد سردی از خود نشان می دهد. پادریک ابتدا فکر می کند این موقتی است. اما کم کم قضیه جدی می شود. او در پی این است تا آهنگ جدیدی بسازد.او می خواهد با ساختن یک موسیقی زیبا(ویولن می زند) خودش را جاودان کند. اول جاودانه شود بعد بمیرد. او اعتقاد دارد که پادریک آدم پوچی است.به هر حال این قضیه آنقدر جدی می شود که کولم می گوید اگر اذیتش کند انگشتان خودش را می برد! با هر بار اذیت کردن یک انگشت بریده می شود! (و او به انگشتانش نیاز دارد!) ابتدا همه فکر می کنند این یک دروغ است. ولی خب می بینیم که چه اتفاقی می افتد.
پلیسی که ابتدا هم می بینیم که جواب سلام پادریک را نمی دهد ، پسرش را کتک می زند و به او آزار می رساند و همیشه پادریک را مسخره می کند و کلا با او مشکل دارد. دومینیک پسری پر حرف و تنهاست. پدرش اگر نباشد می تواند تاثیر بهتری بر زندگی دومینیک بگذارد. او اصلا پدر نیست.
دومینیک به خاطر همین نسبت به خواهر پادریک علاقه مند می شود ولی با پاسخ منفی (که بسیار ملایمت آمیز و نیکو پاسخش را می دهد) شیوون رو به رو می شود. او عاشق دومینیک نیست هر چند که او هم تنهاست. (و اختلاف سنی هم دارند!)
به پیرزنی که در فیلم حضور دارد توجه کنید. او همه چیز را می داند. او از آینده خبر دارد و از ذهن مردم. او انگار مامور آنجا است. ماموری که کنش های اخلاقی شخصیت ها را مد نظر دارد. یا بهتر بگویم از طرف خدا به زمین فرستاده شده. می گویند مرگ دست خداست!
!!! ادامه نوشته داستان فیلم را لو می دهد !!!
یک بنشی که ظاهرش دقیقا مثل پیرزن فیلم مکدونا است
اما وقتی کولم اسم آهنگش را به شیوون می گوید با تعجب او رو به رو می شود.بنشی های اینشیرن. او می گوید اینجا که بنشی ندارد. اما دارد. در وقع همان پیرزن ، یک بنشی است. و بنشی در افسانه های ایرلندی روحی زن است که طالع مرگ است. او از زمان مرگ افراد خبر دارد.
و بیخود هم نیست که در اواخر فیلم از مرگ دونفر خبر می دهد. حتی اگر به صحنه ای که پادریک به بدرقه خواهرش رفته نگاه کنید، در عمق تصویر پیرزن را می بینید. یک فرد سیاه پوش که ظاهرا همان پیرزن است.
در ادامه داستان پادریک که چیزی برای از دست دادن ندارد و با حماقتی که کرده با دست بی انگشت کولم روبه رو می شود، متوجه می شود که خواهرش هم قصد دارد او را ترک کند. او حالا تنهای تنهای تنهاست.
با اینکه فیلم کمی از زیبایی ها را هم نشان میدهد (لوکیشن،از نظر بصری) ولی این مکان بسیار متروک است. این فیلم یک طنز تلخ واقعی است. به خصوص پیرزن عجیب و غریب که از مرگ دومینیک هم خبر دارد و به پدرش اطلاع می دهد. (پادریک می گوید که احتمالا سر خورده و غرق شده . اما نمی توان چنین چیزی را به سادگی قبول کرد.)خود همین فضا پوچی خاصی را ارائه می دهد. ولی شوخی های فیلم جلوه ای کمدی به فیلم می بخشند.
سکانس دهشتناک تر همان سکانس ساحل است. صدای آرام دریا اینجا ترسناک است.به نگاه های آنها دقت کنید. نه فقط اینجا در طول فیلم همه خوب بازی کردند. هم لحظات کمدی فیلم و هم لحظات تلخ. آنها نسبت به هم بی تفاوت هستند. پادریک غیر مستقیم (در واقع مستقیم) می گوید که می خواهد کولم را بکشد. (او قبل از این سکانس پایانی فیلم خانه دوست سابقش را به آتش می کشد با وجود اینکه می بیند کولم در خانه حضور دارد. او با سگ کولم کاری ندارد. کشتن خر پادریک هم عمدی نبود.) و او هم از اینکه سگش را نکشته تشکر می کند و آوازش را می خواند. و یک میزانسن خوب. سمت چپ ،از دور، کولم را می بینیم که به دریا خیره شده. در مرکز تصویر پیرزن حضور دارد و پادریک از سمت راست کادر خارج می شود.پادریک می گوید "بعضی چیز ها رو نمیشه فراموش کرد. و این خوبه که نمیشه." همان قضیه است که کار های خوب را باید روی سنگ نوشت و کار های بد را روی ماسه . اینجا اما قضیه بر عکس است. رابطه این دو دیگر تغییری نمی کند. تیری که رها شده هرگز بر نمی گردد.